حكيم ابوالقاسم فردوسى

1299

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ترا داد يزدان به پاكى نژاد * كسى چون تو از پاك مادر نزاد فريدون چو ايران بايرج سپرد * ز روم و ز چين نام مردى ببرد برو آفرين كرد روز نخست * دلش را ز كژّى و تارى بشست همه بىنيازى و نيك اخترى * بزرگى و مردى و افسونگرى تو گويى كه يزدان شما را سپرد * و ز ان ديگران نام مردى ببرد هنر پرور و راد و بخشنده گنج * ازين تخمه هرگز نبد كس برنج نهادند بر دشمنان باژ و ساو * بدانديشتان باركش همچو گاو ز هنگام كسرى نوشين روان * كه بادا هميشه روانش جوان كه از ژرف دريا بر آورد پى * بران گونه ديوار بيدار كى ز تركان همه بيشهء نارون * بشستند و بىرنج گشت انجمن ز دشمن برستند چندى جهان * برو آفرين از كهان و مهان ز تازى و هندى و ايرانيان * ببستند پيشش كمر بر ميان روارو چنين تا بمرز خزر * ز ارمينيه تا در باختر ز هيتال و ترك و سمرقند و چاچ * بزرگان با فرو اورند و تاج همه كهتران شما بوده‌اند * برين بندگى بر گوا بوده اند كه شاهان ز تخم فريدون بدند * دگر يك سر از داد بيرون بدند بدين خويشى اكنون كه من كرده‌ام * بزرگى بدانش بر آورده‌ام بدانگونه شادم كه تشنه بر آب * وگر سبزهء تيره بر آفتاب جهاندار بيدار فرخ كناد * مرا اندرين روز پاسخ كناد يكى آرزو خواهم از شهريار * كجا آن سخن نزد او هست خوار كه دار مسيحا بگنج شماست * چو بينيد دانيد گفتار راست بر آمد برين ساليان دراز * سزد گر فرستد بما شاه باز بدين آرزو شهريار جهان * ببخشايد از ما كهان و مهان ز گيتى بروبر كنند آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين بدان من ز خسرو پذيرم سپاس * نيايش كنم روز و شب در سه پاس همان هديه و باژ و ساوى كه من * فرستم بنزديك آن انجمن پذيرد پذيرم سپاسى بدان * مبيناد چشم تو روى بدان شود فرخ اين جشن و آيين ما * درخشان شود در جهان دين ما همان روزهء پاك يك شنبدى * ز هر در پرستندهء ايزدى برو سوكواران بمالند روى * بروبر فراوان بسايند موى شود آن زمان بر دل ما درست * كه از كينه دلها بخواهيم شست كه بود از گه آفريدون فراز * كه با تور و سلم اندر آمد براز شود كشور آسوده از تاختن * بهر گوشه‌يى كينها ساختن زن و كودك روميان برده اند * دل ما ز هر گونه آزرده اند برين خويشى ما جهان رام گشت * همه كار بيهوده پدرام گشت درود جهان آفرين بر تو باد * همان آفرين زمين بر تو باد چو آن نامهء قيصر آمد ببن * جهاندار بشنيد چندان سخن